الشيخ الصدوق ( مترجم : گيلاني )

162

الخصال ( فارسي )

ترجمهء ( 992 ) على گفت : ترا به خدا سوگند : من بودم كه پيامبر گفت : على داوركننده‌ترين شماست . مخصوصا در دانش داورى مردم را دلالت كرد يا تو ؟ . ابو بكر گفت : تو . على گفت : من بودم كه پيامبر در زندگى خود ياران خويش را دستور داد كه به عنوان امير مؤمنان بر وى درود دهند يا تو ؟ . ابو بكر گفت : تو . على گفت : تو در خويشى به پيامبر نزديكترى يا من ؟ . ابو بكر گفت : تو . على گفت : تو دينارى به پيامبر در مورد نياز وى دادى و جبرئيل با تو بيعت كرد و محمد و فرزندان وى را مهمانى كردى يا من ؟ . ابو بكر از اين سخن بگريست و گفت : تو . على گفت : تو بودى كه پيامبر وى را به دوش نهاد تا بتهاى خانهء كعبه را فرو ريزد و بشكند در صورتى كه هر گاه مىخواست دست خود را به آسمان رساند رساندى يا من ؟ ، ابو بكر گفت : تو . على گفت : تو بودى كه پيامبر به دو گفت : تو دارندهء درفش من در جهان و جاويدانى يا من ؟ . ابو بكر گفت : تو . على گفت : تو بودى كه پيامبر فرمان داد در سرايش در مسجد وى باز باشد در صورتى كه فرمود در سراى همهء ياران و خويشان وى را از سوى مسجد ببندند و براى وى حلال كرد و آنچه را خدا براى او حلال كرده بود يا من ؟ . ابو بكر گفت : تو . على گفت : تو بودى كه پيش از راز گفتن با پيامبر صدقه دادى و راز گفتى با وى يا من ؟ . در همين هنگام بود كه خدا گروهى را سرزنش كرد و گفت : « ترسيديد پيش از راز گفتن خود صدقه بدهيد . ابو بكر گفت : تو . على گفت : تو بودى كه پيامبر در بارهء وى به فاطمه ( ع ) دخت خود در ضمن گفتار خويش گفت : من ترا به كسى دادم كه پيش از همهء مردم ايمان آورده و اسلام وى بر همه برتر است يا من ؟ : ابو بكر گفت : تو . على پيوسته نيكىهاى خود را كه خدا به دو ويژه ساخته بود و در ديگران نبود براى ابى بكر بر شمردى . ابو بكر همه را باور داشتى كه به اين گونه هنرها شايسته زمامدارى مسلمانان مىگردد آنگاه على به ابى بكر گفت : پس چرا فريفته شدى كه از خدا و پيامبر وى و دين او باز ايستادى ؟ . تو خود را خليفهء پيامبر مىدانى با آنكه سزاوار آن نيستى . ابو بكر بگريست و گفت : اى ابا الحسن راست گفتى امروز مرا مهلت ده تا در كار خود و تو انديشه كنم . على نيز مهلت داد . ابو بكر از نزد على بازگشت و به سراى خويش رفت و در بر روى خود بست تا شب هنگام كس را به خود نپذيرفت عمر ميان مردم رفت آمد كردى چون به دو رسيده بود كه ابو بكر با على با هم خلوت نشستند . ابو بكر شب هنگام پيامبر را به خواب ديد در جايى نشسته ، ابو بكر به وى سلام كرد پيامبر روى از وى بگردانيد ، پرسيد چرا اعتراض مىكنى ، آيا فرمانى دادى كه به جاى نياوردم ؟ پيامبر گفت : تو با خدا و پيامبر وى دشمنى كردى و دشمنى با كسى كرده‌يى كه خدا و پيامبر وى او را دوست دارد ، ابو بكر گفت : « آن كيست ؟ . پيامبر در جواب گفته : همان كسى كه وى با تو عتاب كرد : على صاحب خلافت است . ابو بكر گفت : خلافت را به دو